|
بیاد اون قدیم ندیما...
بسم رب الصابرین...
سلام من اصلا دوست نداشتم اولین بار که اینجا میاین با یه همچین منظره ای روبرو بشین ولی واقعیت اینه که ما الان چند تا از بهترین دوستامون رو از دست دادیم اونها رفتند و شاید دیگه اینجا بر نگردن ولی ما چشم انتظارشون میشینیم...  
سارا مریدی یک نویسنده ی تراژدی...
به یادگار نوشتم خطی زدلتنگی ...امروز همه ی بغض های عالم درون یک قطره از اشکم خلاصه شد...امروز همه ی باور نکردنی های دنیا در یک خداحافظ خلاصه شد...شوق دیدن کوله پشتی رفت...دلواپسی های آمدن هفت شنبه دیگر نیست ...با کوله پشتی به اینجا آمدم وبا هفت شنبه شمارا جستم با شما انس گرفتم وخواهران و برادرانی همچون شما پیدا کردم .نه من نمی روم من هستم چون به جمله ی بیایید راجع به دیگران درست قضاوت کنیم اعتقاد دارم من می مانم چشم انتظار روزی که همه ی اینها یک سوتفاهم بزرگ باشد ...فاطمه جون بیا و بخاطر لحظه های ناب پاکی بیاد روزهای شاد با هم بودن بیفت شاید که دوباره تورا ببینم من صدای پای فروغ فرخزاد را می شنوم ....گریزانم از این مردم که به ظاهر با من همدم و یکرنگ هستند ولی در باطن از فرط حقارت به دامانم دوصد پیرایه بستند... به امید روزی که فاطمه ،نگار،فاطمه سارا وهمه ی اونایی که امروز خداحافظی کردند بهمون یک سلام دوباره بدهند از جنس امید....یعنی میشه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

شهرزاد قصه گو وقتی یک تراژدی می نویسد ...من غمگینم ....پس بیا...

+ نوشته شده در
پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 22:25 توسط زهرا
|
|